آرمان
یادداشتی برای «مجید مقیمی»
مجید کسی رو نداشت؛ فقط یک مادر پیر که از پسر چهار سالش نگهداری می کرد؛ ده روز زودتر از ما بازداشت شده بود؛ می گفت تمام این ده روز کتکش زدن اما چیزی رو گردن نگرفته؛ کاری هم نکرده بود که گردن بگیره؛ کنار یک موتور در حال سوختن عکس گرفته بود؛ ما که رسیدیم هنوز تو انفرادی بود؛ یک سیاه چال تمام عیار تو زیر زمین پلیس امنیت؛ بالاخره طاقتش که طاق شد به افسر نگهبان گفت که اعتصاب غذا می کنه؛ چند ساعت بعد انداختنش تو سلول ما؛ 12 متر سلول برای 13 نفر. می گفت مادرش حتما تا حالا دق کرده؛ در تمام این مدت بهش اجازه نداده بودن با بیرون از زندان تماس بگیره که حداقل خبر زنده بودن و دستگیر شدنش رو بده؛ راستش کسی رو هم نداشت؛ یک مادر پیر که از پسر چهارسالش نگه داری می کرد.
مجید تو اون سیاه چال غنیمتی بود؛ یک دقیقه هم ساکت نمی شد؛ می گفت حالا که شما اومدین فکر می کنم تو بهشتم؛ انفرادی بدجوری اذیتش کرده بود ولی روحیه عجیبی داشت؛ اصلا نفهمیدم روی پایبندی به چه چیزی اینقدر مقاوم بود؛ نه مذهبی بود و نه غیر مذهبی؛ مثل خیلی دیگه از ما؛ آدم ایدئولوژیکی نبود؛ راستش اگه بفهمم اصلا معنی «ایدئولوژی» رو هم نمی دونه تعجب نمی کنم؛ اصلا سیاسی نبود؛ ولی انگار درستش کرده بودن واسه مقاومت؛ به قول خودش زیر بار حرف زور نمی رفت. مدام تکرار می کرد که «کارشون غیرقانونیه؛ حق ندارن این همه مدت من رو بی خبر اینجا نگه دارن»؛ بعد انگار که با خودش قراری می گذاشت تکرار می کرد «اگه من از اینجا خلاص بشم کوتاه نمیام؛ شکایت می کنم، پدرشون رو در میارم».
فقط سه روز تو اون سیاه چال با هم بودیم؛ تو همین مدت شاید 300بار داستانش رو تعریف کرد؛ همون روایتی رو که بعدها شنیدم توی دادگاه هم عینا تکرار کرده بود. وقتی به اوین منتقل شدم از هم جدا شدیم و دیگه ندیدمش تا روزی که قرار بود آزاد بشم. درست در لحظه خروج از سلول به هم برخورد کردیم و فقط فرصت کرد با سرعت شماره تلفن خونه رو تکرار کنه. فهمیدم باید زنگ بزنم اما متاسفانه شماره قطع شده بود؛ هرقدر هم دنبال آدرس گشتم به جایی نرسیدم؛ با شماره تلفن خالی به شما آدرس نمی دن؛ گویا تلفن هم به اسم خودشون نبود؛ شاید هم به اسم همون مادر پیری بود که از پسر چهار ساله اش نگهداری می کرد.
دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه توی خبرها خوندم وقتی تعدادی از نماینده های مجلس برای بازرسی از وضعیت زندان ها به اوین رفته بودند هیچ کس جرات نکرده از شرایط گلایه کنه. -گویا بازجوها همه رو تهدید کرده بودند- اما یک نفر بازی رو به هم زده بود؛ خودش بود؛ اصلا تعجب نکردم؛ روحیش هنوز هم مقاوم بود؛ هنوز هم زیر بار حرف زور نمی رفت؛ جلوی تمام بازجوها بلند شد بود و از شکنجه هایی که تحمل کرده بود حرف زده بود تا جایی که گویا قدرت الله علیخانی حالش بد شده بود و زندان رو ترک کرده بود. بعد از اون هم خبر دادند که خود (قاضی) مرتضوی اومده دنبالش و به مکان نامعلومی منتقلش کرده.
مجید کسی رو نداشت؛ فقط یک مادر پیر که از پسر چهار سالش نگهداری می کرد؛ وقتی خبر ادامه شکنجه هاش رو خوندم از خودم خجالت کشیدم؛ چرا این همه مدت در موردش ننوشته بودم؛ این بیرون خیلی ها هستند که می تونن جای خانواده مجید رو پر کنند؛ یا دست کم به مادر پیرش دلداری بدن؛ فقط باید صدای مجید رو از اعماق سیاه چال های اوین به گوششون رسوند. اگر از مادر «مجید مقیمی» اطلاعی دارید تنهاش نذارید، پسر چهار سالش حتما بی تاب دیدار پدره.
Wednesday, November 11, 2009
برای مجید که زیر بار حرف زور نمیرفت...
فرستاده شده توسط
ندای آزادی ایران
4:50 AM
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

0 نظرات:
Post a Comment