فرزانه طاهری
3 آبان 57 / در دانشگاه هستم. راهپیماییهای پراکنده طبق معمول در داخل دانشگاه. نیروهای ارتش جلو در اصلی هستند، در جیپهاشان. حدود عصر است که صدای تیراندازی میشنویم. خودم نبودم آن حوالی، اما میشنوم که دانشجوها و چند دانشآموز خواستهاند مجسمهی شاه را که درست رو به روی دروازهی اصلی بود بیندازند و دانشآموزی کشته شده است. مجسمه را چند سال بود میدیدیم. طلایی بود به گمانم. اما خیلی بزرگ نبود، توی چشم نبود. یادم هست تا مدتها اصلا ندیده بودمش. پشتش به دانشگاه بود، رویش به دروازهی اصلی، به خیابان شاهرضا. حدسم این است که از همان لای نردهها شلیک کردهاند، چون ندیده بودم ارتش وارد دانشگاه شود. حتی آن روز که تحصن بود در زمین چمن که هنوز زمین چمن بود و بچههای دانشگاه در آن فوتبال بازی میکردند، تحصن برای آزادی زندانیان سیاسی، باز دم سردر دانشگاه مانده بودند، گرچه حکومت نظامی بود و داخل نشدند حتی وقتی کسانی که آن وقت میگفتیم ساواکیاند، میرفتند و تحریکشان میکردند با فحشهای «ناموسی» که بکشانندشان تو، به سراغ آنها که نشسته بودند در چمن و پذیرای زندانیهای سیاسی که یکراست از اوین میآمدند آنجا، به میان ما.
خبرها را بیشتر جسته گریخته از رادیوی تاکسی می شنوم. اما نمی فهمم. یا جدی نمی گیرم. همدلی ندارم. به رغم سالها همدلی با هر ملتی که با امپریالیزم درمی افتاد. نه اینکه پس از سی سال با خرد و تجربه ی حالا این را بگویم. راستش حواسم به ازدواج در راه است. شانزدهم 21 ساله می شوم و فردایش قرار است ازدواج کنم. قرض کردن سفره ی عقد و لباس عروس و کرایه ی صندلی و اینها همه بر دوش خودم است. پس جدی نمی گیرم. یعنی اصلا انگار در مه حرکت می کنم.
اولین و آخرین باری که به دم سفارت می روم، شاید یکی دو ماهی پس از 13 آبان است. دیگر تماشای اسناد رشته شده در تلویزیون و دخترها و پسرهای جوانی که نشسته اند رشته ها را سوا می کنند و به هم می چسبانند برایم تصویری آشناست. اسنادی که قرائت می کنند به نظرم شبیه همان اسنادی هستند که لابد در هر سفارتخانه ای پیدا می شود. پیامدهایش البته جدی تر از اینهاست. دخالتش در کودتای 28 مرداد که پیشتر جزو بدیهیات شده و بعدها اسنادش، برخی از اسنادش، را خودشان منتشر می کنند. پیروان رهبر همان دولت ساقط شده از اولین قربانیان این فتح اند. همین طور مثل دومینو، انقلاب فرهنگی و سال شصت و جنگ و جنگ و مارش و عزا و شهید و وضعیت قرمز و بعد همین طور، تا سالهای سال.
دم سفارت هم میعادگاه شده است، مقصد و مقصود همه ی راهپیمایی ها. با فضایی شبیه دانشگاه در دوران انقلاب، دانشگاه تهران و اطراف آن با باقالی فروش ها و لبو فروش ها و بساط بلورجات و لباس های دست دوم که بعضی می گفتند مال کشته های انقلاب یا دست بالا مرده هاست، و جماعت که انگار هیچکدام کار و زندگی ندارند. قلب تهران انگار شده است جلو سفارت. یک بار فقط می روم. اصلا برای راهپیمایی ای از اصفهان با هواپیما خودم را به تهران می رسانم و یکراست می روم راهپیمایی. قطعنامه ی آن راهپیمایی را نشسته بر آسفالت خیابان تخت جمشید، سر روزولت می شنوم (گمانم اسمشان هنوز رسما عوض نشده بود، یا هر کس آنها را به نامی که خودش می پسندید می نامید). از قطعنامه بویی بر می خیزد که بعدها به شکل شقاقی اساسی و عمیق تجلی می یابد.
«لانه ی جاسوسی» را فقط همان یک بار در آن ایام دیدم. کمی بعد قلب شهرم شد اطراف دانشگاه. یک بار سری زدم به شانزده آذر و نشستم کنار دانشجوهایی که از دانشگاهشان دفاع می کردند. خودم دیگر دانشجو نبودم. برادرم اما در میانشان بود و خیلی از هم دانشکده ایها که هنوز دانشجو بودند و حدود یک سال بعدش ورپریدند. گلشیری در دانشگاه تهران درس می داد، دانشکده ی هنرهای زیبا. یک بار پیشتر از این، که سر یکی از کلاسهایش رفته بودم، هیاهویی را شنیده بودیم و آمده بودیم و ایستاده بودیم دم دانشکده. دیده بودمشان سربازان و پیاده نظام انقلاب فرهنگی را. تک و توکی چهره در میانشان که می شد گفت دانشجویند. با خشم. با خروش. این یکی لانه را هم داشتند تسخیر می کردند. این از آخرین کلاسهایش بود. ماهها خانه نشین شد، بی حقوق، و بعد دیگر بچهی دومم یکساله شده بود، درست در هفده شهریور 1362، که حکم اخراجش آمد دم در خانه.
به دیدن مادرش که با خاله اش از مادران صلح بودند، هستند لابد، هنوز، بیشتر از پیش حتما. دم سفارت فلسطین برای اعتراض به رخدادهای غزه جمع شده بودند. کتک هم خوردند. این اعتراض حقی بود انحصاری و آنان را از آن نصیبی نبود. آن روز که رفتم، دیدمش که چه اندازه پیر شده بود در این جستجو که آن روز بیهوده بودنش را دریافته بود، آن روز، عکس سهراب را که دیدم، بعد از بیشتر از یک ماه بغضم ترکید. به اندازه ی تمام آن روزها و انگار تمام آن سال ها گریه کردم.
می گویم که نباید خشونت کرد. زنی کنارم می گوید ندیدی چطور پیرزن را می زد؟ باز می گویم نباید کار به خشونت ما بکشد. با هیچ چیزی نمی توان و نباید خشونت را توجیه کرد. مگر حاصل این توجیهات را کم دیده ایم؟ عواقبش خانمان سوز خواهد بود. دارم آهسته از پیاده رو به طرف بالای خیابان می روم که ضربه ی محکمی به کمرم می خورد. نفسم بند می آید. برمی گردم. این یکی اونیفورم دارد و میانسال است. نگاهش می کنم. نفرتی از چشمانش می بارد که بیش از باتومش می ترساندم. کنارش یکی دیگر توی صورتم فریاد می زند. از جنس همان فحشهای گارد زمان دانشجویی ام. اما نمی دوم. همان طور آهسته به راهم ادامه می دهم. نفسم می آید سر جایش. بارها از دیدن صحنه های خشونتبار ماههای اخیر از خود پرسیده ام که به اینها چه گفته اند. این کینه و نفرت که در چهره و چشمانشان هست از کجاست؟ و چطور می شود سر و صورت آدم های دست خالی را چنین راحت درید؟
یادم می آید که گاردی ها که قبل از انقلاب وارد دانشگاه می شدند و می زدند و می بردند، جنس فحاشیشان به ما دخترها «ناموسی» بود. می دانستیم به آنها گفته اند که اینها دخترهاشان را به اشتراک می گذارند و اگر به جایی برسند زن و دختر و مادرتان را اشتراکی می کنند. می دانستیم که برخی شان چنان پیشینه ی محرومیت زده ای دارند که لابد از دیدن بچه مرفه های مفتخوری که به دانشگاه راه پیدا کرده اند و معلوم نیست چه مرگشان است خشمگین اند. به اینها چه گفته اند؟ کینه و نفرت و بی رحمی چشمانشان از کجا آمده است؟ به یاد زنی می افتم در یکشنبه 24 خرداد در میدان انقلاب، پرچم به دست از جشن پیروزی بازگشته بود. کنارم ایستاده بود، با ظاهری که چندماه قبلش ممکن بود مشمول ارشادهای خیابانی شود. می گفت که «باید اینها را کشت. مثل حیوان. فکر می کنند اینجا خارج است. می خواهند هر روز با هزار نفر باشند.» کجا اینها را به او گفته بودند؟ عقیده نبود، که معتقدان را دیدهایم بارها، یکیش در روز قدس، با پوسترها و پرچمهاشان.
از کنار هم گذشتیم، بی هیچ تنشی. در پارک لاله دیده بودمشان. نشسته به نماز. و سبزها که از کنارشان می گذشتند یا کنارشان نشسته بودند نماز می خواندند. کینه و نفرت در نگاهشان نبود، همان ظهری که باران آمد: «صلِّ علی محمد، اشک خدا درآمد.» امروز اما آنها نیستند، آدمهای عادی نیستند. اتوبوسها از مسیر دیگری می روند دم لانه ی جاسوسی. نیستند تا شاهد باشند. پس خشونت عریان و لجام گسیخته جاری می شود بر کف خیابانها. و گاز. گاز. گاز. و تیراندازی هوایی. نفسم بند می آید و چشمانم جایی را نمی بینند. پیش همان دوست برمی گردم. بیست سی نفری به محل کارش آمدهاند. در باز بوده. لنگان یا دست بر آرنج که جای خوبی است برای زدن. خیلی حساس است و دردش امان را می برد.
همه دارند سیگار می کشند و توی صورت هم فوت می کنند. یکی به خانه زنگ می زند. «مامان نگران نباش. کاریش ندارند. ولش می کنند.» برادرش را می گوید. کسی بیرون در ایستاده، بی اونیفرم. سر و ته کوچه را بسته اند. باید آن قدر بمانیم آنجا تا برود، بروند. می رویم. دو سه نفری، از کوچه های فرعی. با موتور می چرخند. چندتاشان پیاده شده اند و اسپری رنگ سیاه به دست، دارند روی شعارهای سبز را می پوشانند. در تمام کوچه های فرعی و خیابانهای اصلی. همراهم می گوید مثل صاحبخانه هایی که میهمانها هنوز نرفته دارند جمع و جور می کنند. نه خانی آمده نه خانی رفته؟ تاکسی می گیریم. در خیابان ولیعصر، پایین تر از فاطمی، پسر جوانی را دارند به قصد کشت می زنند، زنی می رود جلو که مانع شود، باتومی بر سرش فرود می آید و خون بر صورتش می دود. تاکسی رد می شود. می رسیم به خانه. اینترنت قطع است. دخترم زنگ می زند. می گوید همه ی دوستانم مامان هاشان امروز ضربتی خورده اند. عدالت برقرار شده است.
سالنی بزرگ. با غلبه ی رنگ سرخ، روکش صندلی ها، حتی شال نماینده ی دادستان و قضات انگار سرخ است. دل آدم می ریزد. حاکم که چون سرخ می پوشید همه می دانستند غضب کرده است و کسی جان سالم به در نمی برد. سالن پر است. متهمان را از پیژامه هایی که تنشان کرده اند (نه از آنها که پیشترها تن زندانی ها می کردند، با نقش ترازوی عدالت لابد) و دمپایی لاستیکی سفیدشان می توان تشخیص داد، اگر نه از چهره هاشان. ماموران هم که از لباسشان پیدایند. صندلی های دیگر را کسانی پر کرده اند که نمی شود فهمید کیستند. خانواده ها پشت در مانده اند چون سالن جا ندارد. یاد جشنواره ها یا شبهای افتتاحیه ی کنسرتها می افتم که گاهی مدعوینی که وسطش خوابشان می برد با زن و بچه های کوچکشان ردیفهای اول را گاه تا آخر پر کرده اند و عاشقان هنر و حرفهای های این عرصه پشت در مانده اند.
در ردیف چهارم یا پنجم دوستم و معلم فرانسه ام نازک نشسته است. با چادر گل گلی. دوست و معلم نازنینم. دوست خیلیها. که همیشه می شد به لطفش از احساس تحقیری که سالها در صف ویزا با خشم گریبانمان را می گرفت تا حدی خلاص شویم. یکی از اتهاماتش همین است: تسهیل در صدور ویزا برای اهل علم و فرهنگ (و بگویم که بی هیچ استثنایی، خودی و غیرخودی ای). پس زنده باد همه ی دربانهای سفارتهای رنگارنگ، دربانهای ایرانی که بر هموطنانشان فخر عالم می فروختند و می فروشند. تحقیرشان می کردند و می کنند. برو این ور، وایستا آنجا. ساکت. فخری که سفیرکبیر و کنسول هم در برابرش کم میآوردند. شهاب در صف اول نشسته است. همسرش مهرک در همان کلاس فرانسه ی ما بود، با برادر کوچکترش، امید. شاگرد اول کلاسمان. کلاسمان از هم پاشیده دیگر. حسن سربخشیان عکاس که رفته است ینگه دنیا. ماههاست مهرک را ندیده ام. نمی توانم. نمی دانم چرا من خجالت می کشم؟
سپهر هم گاهی با باباش، شهاب، می آمد بعد از کلاس دنبال مهرک. تازه رفته بود کلاس اول. سپهر که قرار بود یک روز شمشیر تای چی ام را ببرم برایش فرمهایم را اجرا کنم. وقتی دیدمش در دیدارش با حجاریان که می گفت طرفدار تیم برزیل است چون پشت لباسشان سبز است دلم فشرده شد. دلم فشرده میشود که امید و برادر دیگر مهرک، ایمان، در خانه ی پدری به جرم دعای کمیل دستگیر شدهاند، کمیل برای شهاب که نازنین بود و امیدوارم به زودی بیاید اما تلخ نشده باشد، که سرنوشت مملکتش برایش آن همه مهم بود و آن همه شبانه روز تلاش کرد آدمها را به پای صندوق های رای بکشاند. کلاس فرانسه مان دیگر برگزار نمی شود. نازک دیگر اینجا نیست، سپهر تا هفته ها بعد از اینکه شبی آمدند به خانه شان و شهاب را بردند، از کنار تلفن تکان نمی خورده مبادا شهاب زنگ بزند، و کلاس دوم دبستان را بدون شهاب شروع کرد. دایی های نازنینش هم ناگهان غیب شده اند. ایمان و امیدش. همین دیگر. همین.
برگرفته از: پایگاه اینترنتی مدرسه فمینیستی

0 نظرات:
Post a Comment