
این بار چندم است. این را از خودم می پرسم. یا از زن چاقی که روزنامه می فروشد در کیوسک کوچک دم در پارک جنگلی، و در این پنج شش سال بارها کسی را دیده است که با چشمان قرمز می آید و در ابهام جنگل گم می شود، در هر یک از فصول وی را دیده است که بیشتر سر در خودست و گاهی در وسط جنگل می ایستد، آسمان را می نگرد و ایستاده می گرید.بارها از خود پرسیده ام زن چاق که هر وقت هم کار ندارد روزنامه می خواند پیش خود فکر می کند این مرد کیست که هر روز روزنامه ای می خرد و انگار می رود تا خود را در جنگل گم کند اما دو ساعتی بعد روزنامه اش باز نشده باز می گردد و از همین راه که آمده می رود. می پرسم آیا زن چاق می داند که گاهی نفسم می گیرد و دلم فریاد می خواهد اما انگار دستی دهانم را بسته است.انگار نیست واقعیت است هر بار کسانی هستند که بگویند بد می شود برای نفیسه، برای هنگامه، برای حجت، برای هادی. خراب می شود پرونده حسین. و باید با نگاهی خالی به افق خیره شوی، به مرد سالخورده که سگش را آورده برای هواخوری لبخندی بزنی. و بعد نگاهت پر از آب دیده شود چرا که در دل از خود پرسیده ای آیا بچه های مرا به هواخوری می برند.چرا هر بار باید هیچ نگویم، هیچ ننویسم. چرا باید فریاد نزنم و نگویم سزای بچه های ما زندان نیست. آن ها تنها گناهشان این است که در زمانی زاده شده اند که قرار بود زندان ها مدرسه شوند و قرار شد شهرها آباد شوند و گورستان ها ویران چون دیو رفته بود و مشخصه دیو این بود که گورستان ها را آباد کرده بود و شهرهای ما را ویران. گناه بچه های ما این است که تا داشتند بزرگ می شدند صاحبان آن همه شعارهای دلنشین دریافتند دنیا به این سادگی نیست و حکومت هم به این آسانی نیست و عوض کردنش هم به این سادگی نیست. پس شروع کردند به ساختن زندان و پاک کردن شعارهای کهنه. شروع کردند به پاک کردن هر چه شعار بود و شروع کردن به گرفتن هر کس در جشن پیروزی حضور داشت. و شروع کردند ... ضرب در چند. این دیگر چه بود، از کجا آمد؟. نگهداشتن حکومت به این بهای سنگین چرا. گوش بستن به سخن های همه معنایش چیست. حکومت را تبدیل کردن به کارخانه دیکتاتور سازی چه معنا دارد.سال های سال پیش در مقاله ای به مناسبتی نوشتم از کودک چینی که یک شب شورش کرد. پدرش نگهبان معبد و خادم بت بزرگ بود، پسرک نیم شب برخاست از جان گذشته بود وقتی که کلنک برداشت و افتاد به جان بت بزرگ. عجبا بت بزرگ پوک تر از آن بود که گمان می رفت. پسرک باورش نمی شد که با شکستن بت نه که دنیا خراب نشد بلکه بت خود را هم نتوانست حفظ کند و به ذره های ریز بدل شد و پسرک از خستگی دمای صبح به خواب رفت. ندید که پدرش آهسته آمد و بالاپوشی روی او انداخت. و او فردا که از خواب برخاست دوستان را هم صدا کرد و اهل محل و شهر گرد آمدند و از خرده های بت، بت های تازه ساختند. بتخانه رونق دوباره گرفت، چون او و پدرش و همشهریانش کار دیگری جز نگهبانی بت نمی دانستند.آن جا روی آن نیمکت کنار برکه ای که ماهیان و پرنده ها در آن آزادند و نه تیراندازی هست و نه ماهی گیری، دو جوان همچون دو پرنده در گوش هم نجوا می کنند، دست هایشان با نفس هم گرم می شود. هوا ناجوانمردانه سرد است اما چراغ رابطه روشن است و عشق گرمابخش. جوان های ما چرا مانند همسن و سالانشان در هر جای جهان نیستند که یا بی خبر باشند و قانع، یا آزاد و رها. چرا آنان که نغمه خوان آزادیند جایشان در قفس است و تو باید هیچ نگوئی و هیچ ننویسی تا مبادا پرونده خراب تر شود. دائم سر در گریبان بگوئی نکند بنویسی که این ها بچه هایم بودند و معتدل ترین و قانع ترین جوانانی که تصورش می رود، همه راضی به رضا و معتدل، واگر شرط است که نیست همه مسلمان و دین باور و قرآن خوان.باز این صدا در گوشم پیچید. ننویس که پرونده خراب نشود. اما کدام پرونده. مگر اصلا پرونده ای هست. کدام پرونده، چطور ما به این توهم و خیال تن داده ایم، چرا مانند فلج شدگان یا تسخیرشدگان داستایوسکی شده ایم.یکی از این درخت ها کهن ترست. پیداست که سالش از صد گذشته، بر تنش پیدا نیست اما می توان دانست که چند بار آدمیان پیشانی خود را بر پوستش گذاشته و گریسته اند، یا سر خود را بر تنش کوفته اند از بی پاسخی. این نیمکت که چنین ساکت و بی سخن نشسته در کنار راه باریک شنی و منتظر رهگذر خسته ای است که بر دامانش بنشیند، اگر روزی باز گوید چه ها شنیده و چه ها دیده، چه حکایت ها خواهد شد.
منبع: مسعود بهنود

0 نظرات:
Post a Comment