من يك ايراني ام و ايران زندگي نمي كنم ولي همه چيز و عشق و آينده ي من از ايران است. اعتقاد مذهبي هم نداشته ام و ندارم. گرچه هميشه از حكومت مذهبي ايران بدم ميامد اما در سال ۷۶ به خاتمي راي دادم چون ايران بودم و اميد داشتم شايد بتوان در چارچوب جمهوري اسلامي و طي يك پروسه ۱۰ ساله براي اصلاح نظام حكومتي ايران به يك رژيم قابل فهم و احترام دست پيدا كرد. تجربه و حوادث بعدي براي من ثابت كرده است كه رژيم فعلي ايران در چارچوب قوانين عقب مانده اي كه دارد (اين عقب مانده را از روي لج و كليشه اي مثل اپوزيسيون فسيل ايراني نگفتم، براي خودم ثابت شده است) و بستن همه راههاي رفورم، قابل اصلاح نيست و مشكل اساسي در دخالت دادن دين در اموريست كه اصولا ربطي به دين ندارند. دين يك ارتباط شخصي بين شما و خداست (اگر به آن اعتقاد داشته باشيد) و اگر هم اعتقاد نداشتيد باز هم به خود شما مربوط است. در اموري مثل سياست و هنر و ورزش و يا حقوق انساني نبايد آن را دخالت داد چون تبعيض آفرين و ستم زا مي شود. اگر در برخي نهادهاي مدني غيردولتي و براي كارهاي اجتماعي از آن استفاده كنيد، حتا مفيد هم باشد، اما هرگز هيچ ابولبشري نمي تواند مرا به لزوم دخالت دين در امور اين دنيا راضي كند. تجربه ي ايران بايد به ما نشان دهد كه دخالت دين در اين امور چگونه توانسته مثل موريانه حتا اخلاقيات جامعه را ضعيف كند. به امام خميني و نهضت اسلامي اش هم هرگز علاقه مند نشدم. در انتخابات اخير هم راي ندادم چون به امانت داري اين رژيم و امكان اصلاح ذات آن بدبين بودم. اما خانواده، دوستان و همه عزيزانم در ايران در آرزوي اينكه بتوانند نفسي بكشند و لااقل از دست اين مليجك رواني خامنه اي ، احمدي نژاد نجات پيدا كنند رفتند راي دادند، برخي به موسوي و برخي به كروبي. ديديم آنچه شد. تقلبها، جنايتها، بي رحمي ها و شكنجه ها و تجاوزها رخ داد و من از نخستين خبري كه مبني بر اين خيانت به دستم رسيد پشتيبان اين جنبش شدم و به سهم خودم به عنوان عدد (۱) به مقاومت ميليوني پيوستم. از ابتدا شك داشتم كه آقايان موسوي يا كروبي تا انتها بايستند، اما ديدم كه ايستادند و حتا كروبي كه كه ۶ ماه پيش او را به قابل اطمينان نمي دانستم، اكنون براي من از هر كسي در اين جنبش قابل احترام تر است. وقتي با خيلي از آشنايان در ايران تماس مي گيرم مي گويند اينجا حتا مذهبي ها هم فهميده اند، حكومت مذهبي تنها از مذهبي سواستفاده مي كند و خود آنها هم موافقند كه اسلام به درون مساجد برود و بجاي آن نظامي مبتني بر رعايت حقوق بشر جايگزين شود. اخيرا كه ديدم آقاي موسوي گفته «شعارهاي انحرافي ندهيد» خوشم نيامد. مگر خود ايشان نگفت كه هر ايراني يك رسانه و يا يك رهبر؟ فردي مثل من يك ايراني هستم، از جمهوري اسلامي نيستم و با هزينه هايي كه ملتم با جوانان زيبايي مثل ندا و سهراب دادند، ديگر حاضر نيستم، بروم ابتداي صف و براي ميراث امام خميني سينه بزنم كه چيزي جز ولايت فقيه و گورستان خاوران نيست. آقاي موسوي، شما به دليل پايداري در برابر ظلم خامنه اي و نظامي هاي سركوبگر سپاه قابل احترام هستيد اما من عدد يك خود را به شعار «جمهوري ايراني» مي دهم كه هموطن ترك و كرد و بلوچ و عرب و سني و بهايي و زرتشتي و يهودي و ارمني من از حقوق مساوي با من برخوردار باشد. جنسيت مستمسك تحقير نباشد. بچه خردسال اعدام نشود. مجازات قرون وسطا نباشد. چون ايران زندگي نمي كنم و با خطرات بچه هاي ايران نيستم با خود عهد كردم كه هموطنانم را به رفتن به تظاهرات و شعار و غيره تشويق نكنم كه بگويند« دور گود نشسته و مي گويد لنگش كن» ولي مي دانم كه دوستان من در ايران روز ۱۳ آبان چه مي گويند. تنها راه برون رفت مسالمت آميز از اين وضعيت همان «رفراندوم» است كه در قانون اساسي همين حكومت باقي مانده است. من يك جمهوري انساني مي خواهم.
منبع : وبلاگ luna4freedom.wordpress
Sunday, October 25, 2009
هيس! نگو جمهوري ايراني، الان وقتش نيست! پس بگم رفراندوم؟
فرستاده شده توسط
ندای آزادی ایران
6:17 PM
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

0 نظرات:
Post a Comment