احمد غلامياز قبل از انقلاب او را مي شناختم. جواني من در انقلاب مصادف بود با ميانسالي اش. ما سال ها عمو مصطفي صدايش مي کرديم، نمي دانستيم فاميلش چيست؟ بعدها که بني صدر رئيس جمهور شد، فهميدم فاميلش جهرمي است. صبح که رفته بودم نان سنگک بخرم ديدم روي ديوار خانه اش با رنگ سفيدي نوشته اند راي ما مصطفي جهرمي. عمو مصطفي شطرنج باز قهاري بود. شطرنجي مقوايي داشت که با قوطي مهره هايش هر روز مي آمد سر کوچه و مي نشست و بازي مي کرد؛ صبح تا ظهر، و آرزوي برد را به دل همه مي گذاشت. ظهر بساطش را جمع مي کرد، مي رفت. وقتي مي رفت چنان قدم هايش پرشتاب و سرخوشانه بود که انگار از نبردي سهمگين پيروز بيرون آمده است. عصر دوباره مي آمد و بساط شطرنجش را پهن مي کرد و داغ مي گذاشت روي دل همه و مي رفت. موقع بازي هم اين ترانه را زير لب زمزمه مي کرد؛ به رهي ديدم برگ خزان/ افسرده ز بيداد زمان/ کز شاخه جدا بود...همه بچه ها اين ترانه را حفظ بودند و اين ترانه براي عمو مصطفي چون سرود پيروزي بود و وقتي شروع به زمزمه اين ترانه مي کرد حريفش مي دانست عمو نقشه يي برايش طراحي کرده و دامي چيده که گريز از آن سخت امکان پذير بود. در اين لحظه ها، خودم را چون برگ خزاني مي ديدم که در باد پاييزي به اين سو و آن سو مي رود و عمو مصطفي سرخوشانه زير لب مي خندد و داغ باخت را ذره ذره به من مي چشاند. اما رازش را فهميده بودم. راز بين اين ترانه و دامي که او برايم پهن کرده بود. دست به مهره ها نزدم. عمو مصطفي مي گفت؛ «دست به مهره حرکت است.» فکر کردم. سکوت کردم. خود را به بي اعتنايي زدم تا ترانه برگ خزان را نشنوم. همه زل زده بودند به صفحه سياه و سفيد شطرنج و منتظر حرکت بعدي من بودند. هر چقدر فکر کردم نفهميدم چه دامي برايم پهن کرده، اين پيرمرد زيرک سرخوش شطرنج باز. تسليم شدم و فقط حرکت ساده يي کردم که به خودم فرصتي بدهم تا شايد در دور بعد بتوانم نقشه اش را کشف کنم. سرباز روبه روي رخم را يک خانه حرکت دادم و ناگهان صداي زمزمه عمو مصطفي قطع شد و بهت زده خيره شد به صفحه شطرنج. خيلي طول نمي کشيد که عمو حرکت بعدي اش را انجام دهد و اگر تو افتاده بودي توي دام، اول مهره اش را از روي صفحه برمي داشت و با آن بازي بازي مي کرد و بلندتر مي خواند؛ «به رهي ديدم برگ خزان...» و تو مي فهميدي کارت تمام است. اما اين بار عمو مصطفي سکوت کرد. سکوت که طولاني شد، کري خواني جمع شروع شد. دست هاي عمو مصطفي آشکارا مي لرزيد و آب بيني اش سرازير شده بود. آن را پاک کرد تا حواسش را بيشتر جمع کند. اما تا مهره را زمين گذاشت نقشه اش را که نخواسته بر باد داده بودم،فهميدم و بعد از آن ديگر شکست اش کاري نداشت. مهم اين است که غول ها ترک بردارند و او ترک برداشته بود. تلنگر کودکي يا ديوانه يي کافي بود تا او فرو ريزد. فرو ريخت نه به اراده من، به اراده جمعي که دور صفحه شطرنج حلقه زده بودند.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

0 نظرات:
Post a Comment