Tuesday, August 25, 2009

سعید حجاریان


همه قصه ها پایان می یابند . همه آدمها میروند . تنها یک عکس میماند و نوشته ای برروی آن عکس . مثل سنگ گوری که جمله ای و یا شعری آنرا تزئین کند و خاطره ای از مرده را برای دیدار کننده زنده سازد، آیا سعید حجاریان خودش میتواند این عکس و این شعر را نگاه کند؟ آیا هیچگاه خواهد دانست که او و دیگرانی چون او چه ساختند درآن سالها و درعوض چه میتوانستند بسازند و نساختند و میتوانستند بکنند و نکردند ؟
سی سال گذشته است قصه طولانی این سالهای دردبار اندک اندک به پایان خود میرسد . پرده ها یک به یک گشوده میشوند رازها عریان میشوند گورها ی گمشده پیدا میشوند و مردگان وزندگان به سخن درمیآیند . همه چیز آشکار خواهد شد . قاضیان دادگاه های سالیان پیش خود متهمان دادگاه های تازه خواهند شد و آنان که برکرسی ها ی قدرت یله داده بودند وگورهای بیشمار قربانیان خود را از یاد برده بردند برصندلی ها ی اتهام و برتخت های شکنجه کشیده میشوند . به راستی به چه می اندیشند درآن لحظه های تاریک
یا هرگز احساس پشیمانی خواهند کرد؟ آیا گذشته خود را به نقد خواهند کشید ؟ ..چقدر این عکس و این شعر میتواند آموزنده باشد . شاید تمام جهنم و بهشت انسان درهمین یک عکس و یک خط شعر خلاصه شده باشد.......

0 نظرات:

Post a Comment